من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو ، راهی داشتم
چون شراب کهنه
شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من
برچسب: شعر مشیری,شعر مشیری عاشقانه,شعر مشیری در مورد دوست,شعر مشیری بی تو مهتاب,شعر مشیری کوچه,شعر مشیری برای نوروز,شعر مشیری در مورد بهار,شعر مشیری در مورد مادر,شعر مشیری درباره بهار,شعر مشیری گرگ,
نویسنده: حسین محمدی
تاريخ: چهارشنبه
17 شهريور
1395 ساعت: 4:15